خلاصه داستان: در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی تهران، سه زن زندگی می کردند. فریبا، سالومه و ملوک. هر سه زن با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کردند.
فریبا، زن میانسالی بود که صاحب یک کافه کوچک در محله بود.سالومه، دختر جوان و زیبایی است که رویای ازدواج با پسری به نام ابی را در سر دارد و ملوک، زن میانسالی است که عاشق یکی از جوان های محل به نام خسرو است و ...
خلاصه داستان: پرنده سینه سرخ پرنده عجیبی است!؟، بهار می رود، زمستان برمی گردد، از سرما و سختی نمی ترسد، کوچ نمی کند، لانه اش را پیدا نمی کند، لانه اش را عوض نمی کند، همه ما سرخ هستیم- سینه دار
خلاصه داستان: دختری جوان در کنار پسر شش سالهاش، آرش، روی صندلیهای هواپیما نشسته بود. هر دوی آنها به بیرون پنجره خیره شده بودند و به فکر فرو رفته بودند.
یاسمین به یاد میآورد که وقتی خودش به سن آرش بود، همراه خانوادهاش از ایران به آلمان مهاجرت کرده بود. حالا، سی سال بعد، با مرگ پدرش، ناچار شده بود برای مراسم خاکسپاری او به ایران بازگردد و ...
خلاصه داستان: خانوادهای فقیر و آسیبدیده درگیر مشکلات مختلفی همچون اعتیاد، بیکاری، و فقر هستند. روابط عاطفی میان اعضای خانواده نیز به شدت آسیب دیده است. سمیه، دختر خانواده، قرار است به زودی ازدواج کند. این ازدواج میتواند فرصتی برای خانواده باشد تا از این مشکلات رهایی یابد.
اما در طول برگزاری مراسم عروسی سمیه، اتفاقاتی رخ میدهد که روابط میان اعضای خانواده را به چالش میکشد.
خلاصه داستان: رعنا و عماد، زن و شوهری جوان بودند که در یک آپارتمان کوچک در تهران زندگی میکردند. آنها هر دو بازیگر بودند و در حال اجرای تئاتری بر اساس نمایشنامه مرگ فروشنده نوشته آرتور میلر بودند.
یک روز، خبر رسید که ساختمان آپارتمانی آنها به دلیل نشست زمین در معرض خطر ریزش قرار دارد. رعنا و عماد مجبور شدند خانه خود را ترک کنند و ...
خلاصه داستان: در حوالی شهر تهران، در محلهای فقیرنشین، گروهی خلافکار چهار نفره به نام “لانتوری” به سرقت و زورگیری میپرداختند. اعضای این گروه پاشا، داییاش، داییاش و پسر عمویش بودند. آنها از کودکی در فقر و بدبختی بزرگ شده بودند و هیچ چیز دیگری برای از دست دادن نداشتند و ...