خلاصه داستان: مرد جوانی به نام بن توماس وجود دارد که از یک راز تاریک رنج می برد. دو سال پیش بن باعث تصادف رانندگی شد که در آن هفت نفر از جمله نامزدش کشته شدند. حالا بن احساس عذلب می کند.تصمیم میگیرد...
خلاصه داستان: مرد جوانی با سابقه جنایی به نام داوی وجود دارد که آزادی مشروط خود را به خطر میاندازد زیرا می خواهد کاری برای یکی از زندانیان خود به نام ری چایلدرس انجام دهد. حالا دیوی سعی میکند دختر ری را پیدا کند، اما خیلی زود متوجه میشود که گذشته ری ممکن است خطرناکتر از آنچه در زندان با آن مواجه شده باشد، باشد و...
خلاصه داستان: عدنان و هجران زوج خوشبختی هستند اما پس از مرگ پسرشان بر اثر یک اتفاق مرموز و ناگوار از یکدیگر دور می شوند. حالا هجران سعی می کند با بررسی گذشته پسرش علت مرگ او را بیابد اما...
خلاصه داستان: اوزنور زن جوان و زیبایی است. او از دوران کودکی با کودرت که پسر عمویش است، عشق عاشقانه ای داشته است. کودرت اما با زنی به نام نساء ازدواج کرده و بسیار خوشحال است. اوزنور حسود از جادوی سیاه وحشتناکی استفاده می کند تا ...
خلاصه داستان: اوا، یک دکتر مرموز، در حالی که کتاب چشم انداز دکتر آنموث را باز می کند، به دنبال پاسخی برای معضل فوری خود می گردد. استلان درگیر زندگی او می شود و مجبور می شود با طبیعت خود روبرو شود زیرا با بزرگترین تصمیم او روبرو می شود ...
خلاصه داستان: داستان درباره باغبان با استعدادی به نام نارول راث است که در املاک زنی ثروتمند به نام نورما هاورهیل کار می کند. اما وقتی نورما از نارول می خواهد که خواهرزاده اش را به عنوان شاگرد بپذیرد، زندگی نارول در هرج و مرج قرار می گیرد و رازهای تاریکی از گذشته اش فاش می شود...
خلاصه داستان: یک کارآگاه جنایی به نام «جان» تحقیقاتی را درباره یک پرونده مرموز آغاز میکند. پروندهای که مربوط به یک تکتیرانداز نظامی تعلیمدیده است که به پنج قربانی شلیک کرده است. قربانیان همگی افراد بیگناه بودهاند و هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتند.
خلاصه داستان: فالون، یک پلیس سابق، پس از کشته شدن غمانگیز خانوادهاش به دست رینولدز، یک عوامفریب وحشی، به صحنه جنایت بازمیگردد تا انتقام بگیرد. در این میان، ساکنان شهر روستایی متوجه میشوند که فالون یک خونآشام است که از خون و ترس انسانها تغذیه میکند.
خلاصه داستان: رانندهای به نام «جان» را روایت میکند که از طرف رئیس جنایتکار بیرحمی به نام «ویلیام» استخدام میشود تا یکی از اعضای گروهش به نام «جک» را بدون اطلاع از سرنوشت او به مقصدی برساند. جان که از بیرحمی و جنایات ویلیام آگاه است، در ابتدا از قبول این ماموریت خودداری میکند، اما در نهایت به دلیل نیاز مالی و تحت فشار ویلیام، تن به این کار میدهد.
خلاصه داستان: ساندرا، نویسندهای موفق، پس از مرگ مرموز شوهرش، به جرم قتل او دستگیر میشود. او که بیگناه است، تنها شاهدش پسر 11 ساله نابینایش، ماتیو است. ساندرا تلاش میکند با کمک ماتیو، بیگناهیاش را در دادگاه ثابت کند.