خلاصه داستان: کیم دو گی، افسر نیروی دریایی، همراه با مادرش زندگی آرامی را میگذراند. اما زمانی که مادر کیم دو گی توسط یک قاتل زنجیرهای به قتل میرسد، زندگی او کاملاً تغییر میکند. او در غم و اندوه فرو میرود و روزهای خود را در رنج و عذاب سپری میکند.پس از مدتی، کیم دو گی وارد یک شرکت به نام Rainbow میشود و به عنوان راننده تاکسی مشغول به کار میشود. اما او یک راننده تاکسی معمولی نیست. او به همراه همکارانش، از جانب قربانیهایی که قانون نتوانسته حق آنها را بگیرد، انتقام میگیرد.
خلاصه داستان: بر اساس یک داستان واقعی، سوزان و همسرش کریستوفر تصمیم می گیرند والدین سوزان را بکشند و آنها را در باغچه پشتی خانه شان در منسفیلد دفن کنند. این جنایت بیش از ده سال کشف نشد و…
خلاصه داستان: زندگی و پیروزی های سلطان آلپ ارسلان، دومین سلطان سلسله سلجوقیان را به تصویر می کشد که پیروزی او منجر به گسترش امپراتوری در قرن یازدهم شد و ...
خلاصه داستان: این یک سفر پر مو به دنیای دو عاشق است که هر دو خانواده آنها به خاطر انتقام و قدرت از هم پاشیده می شوند و نگاهی سرگرم کننده به اینکه چگونه از آن گودال خونخواهی و ناامیدی بیرون می آیند.
خلاصه داستان: درباره آشپزی به نام پیر است که توسط رئیسش اخراج شد. حالا با کمک یک زن جوان، او این قدرت را پیدا می کند که از موقعیت خود به عنوان خدمتکار رهایی یابد و اولین رستوران را در فرانسه دهه 1700 باز کند...
خلاصه داستان: داستان این فیلم در آینده ای نزدیک اتفاق می افتد و در مورد خلبانی است که پس از اعزام به یک منطقه جنگی با یک افسر سایبورگ، تیمی را برای متوقف کردن جنگ هسته ای تشکیل می دهد و...
خلاصه داستان: پس از تلاش های ناموفق شاهان خوارزم برای جلوگیری از حمله مغول، جلال الدین، آخرین سلطان امپراتوری خوارزمشاه، جنگ های سلسله ای میان سلجوقیان و خوارزمیان را رها کرد و سعی کرد جبهه ای متحد برای توقف مغول ها ایجاد کند.
خلاصه داستان: این در مورد یک خانواده با نفوذ به نام مک کلاسکی است که به عنوان دلالان قدرت در کینگستون عمل می کنند، جایی که تجارت زندان تنها صنعت پررونق است. از سوی دیگر، این خانواده با نژادپرستی، فساد و نابرابری سیستماتیک مواجه است و سعی می کند نظم و عدالت واقعی را در شهری که هیچ یک از این شرارت ها وجود ندارد، به ارمغان بیاورند...
خلاصه داستان: در دوران چوسان، در یک روستای کوچک و دورافتاده، دختری جوان و با استعداد به نام هونگ چون گی زندگی میکرد که در دوران کودکی نابینا بود. او به تنهایی از پدر پیر و بیمارش مراقبت میکرد و از طریق نقاشی، روح خود را آرام میکرد.
یک روز، هونگ چون گی در حال نقاشی بود که با یک ستارهشناس مرموز و نابینا مواجه شد و ....